

خوش بحال تو !!!
کار خوب رو تو می کنی. برات مهم نیست که وقتی تو نیستی من چکار کنم و از نظر
تومعنایی نداره که حتی در قالب یه جمله ساده بگی مراقب خودت باش. حق با توست
من باید ثابت کنم که دیوونگی ام از مجنون بیشتره و تو اصلا حوصله تماشای این
نمایش بدون پرده آخر رو نداری و اگر داشته باشی کلی غنیمت و نعمته.
زیبا کی جمعه میشه جمعه ته سفر تویه و ابتدای امنیت من
نا امنی من و سفر تو هر دو کهنه اند با یک فرق مقصد تو جدید و نداشتن امنیت
من یه درد قدیمی امیدوارم به تو خوش و به من پر تحمل و صبوری بگذره .
کوتاه باشه برعکس شب یلدا . یادت بمونه
تمام آسمان من خلاصه دردو چشم توست مراقبشان باش.

بچگی کردم
ندونستم چشم گفتن من وقتی کلی چشم به فرمان تو هستن به چشمت نمیاد.
ببخش حسودیم نمیشه دیگه سایه تو رو تو باشگاه و دانشگاه و آرایشگاه تعقیب نمی کنم.
دیگه نمی گم کجایی.
دنیا اونقدر کوچیکه که هیچ چیز توی اون گم نمیشه یادت باشه بزرگ روزگار من.
توهمون کوچیکی منوجنونم روعشقم رو و حسادتمو گم کردی . پیدام کن که من بدنبال
کسی که پیدای دیگران باشه نمی رم. من گم شده توام.
توی این دنیا جای خودمو می دونم کجاست اما تو دل تو نمی دونم شاید ....

یه نتیجه شبانگاهی به من آموخت اگه کسی، فکری ،دلی یا حتی شماره ای مشغول کسی بخواد باشه شب و روز و ماه و خورشید نمی شناسه اگه کسی دلتنگ دیگری باشه، آمدن و دیدنش اندک لرزشی در نقطه ای از دل عاشقش می اندازه و اگر اهل ماندن باشد نیاز به سفارش نیست. خلاصه که خلاصش کنم اینبارازاون دفعه ها بود که هیچ بهانه ای نبود برای نوشتن، یاد تفاهم نقره ای مون بر سر قانع کننده ترین دلیل عالم افتادم اینبار فقط دلم دلش خواست تا بی بهونه بنویسم من هم نوشتم و حالا چون تقریبا تمام چیزهای که دلم دلش خواست بدانی را گفت و من تجربه کردم و برات نوشتم دیگه حرفی نیست سفارشی نیست جز اینکه چشمای روشنت کاش یکم بیشترهوای منو داشت.فقط همین

من جایم قرص قرص ست به این سادگی ها که هیچ،با همه سختی ها هم نمی افتم .
زیبا، فاصله پنجره اتاقتو بیشتر کردی که چی؟ فرار کنی از عشق مجنونی که اگر هم نباشی تو را نفس می کشه، من عاشق اینم که تو زیر نور مهتاب رنگ هالوژن همون اتاق پراز فتحت نامه هاموپاره کنی.قرارمون همون جا ، هر جور که دلت خواست تکه ریز یا درشت، خودت می دونی برای من فرقی نمی کنه.
کاغذ دستاتو آزرده نکنه، این روزها کاغذ ها هم می برند و درد میارن آدمها که دیگه جای خود دارن .
گاهی دلم برای خودم می سوزد
می بینی عزیزم
زمین گردترازآن است
که هربار پشت سرمی گذاریم
تا پیش رویت نباشم
به خدا تمام شدم تمامش کن.
بی جهت امروز هوای آزارهایت را کردم ، چه کنم؟
دلم برای کسی تنگ نمیشه، با آنکه خالیه و می تونه از خیلی ها پذیرایی کنه اما سنت مهمان نوازی اجدادش رو هم به باد سپرده ست.
خسته ست ، حوصله خودش رو هم نداره ، تنهاست عین آسمان ، عین سپیدار بلند مدرسه ، عین خدا ، عین قوی بی جفت در حال مرگ ، عین سیمرغ و شاید مث همه .
دیشب تو نوشته های تکه تکه دفترم پرسه می زدم حرفی یافتم که مناسبترین عنوان برای یک نامه بی دلیل ست. حق بعد از تو با کسی بود که برای اولین بار از روی بدست آوردن تجربه ای به قیمت دانه های یاقوتی اشکاش زد، بخونش بد نیست.
هیچکس لیاقت اشکهای تو را نداره و اون کسی که همچین لیاقتی داشته باشه اشکهای تو رو در نمیاره.
نظر تو چیه؟
جسارت نباشه، ادب رسم بزرگی ازآیین نامه نگاریه، اما تو خیلی اشک منو در آوردی،
کم دیدی وکلی هم ندیدی وحتی کسی نذاشت خبرت شه. چقدر بده بزرگ شیم یعنی قدمان، شناسنامه هامون ، کلاس درسی مون، اندازه لباسامون، اما ای کاش خودمون همون اندازه صادق می موندیم که نموندیم.
خیلی راحتی بی من نه؟

نگاه می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟
چه نگاهی وقتی شونه هات مدتهاست به علامت نمی دونم بالاست و انگار حالا حالا ها هم خیال پایین اومدن نداره.
چه تابستونی وقتی یه عالمه از برگها هنوز پایین نیومده به خاطرش خودکشی کردند.
چه گرمایی وقتی دیگه مه آه من یخ دستای تو رو حتی تکون هم نمی ده.
چه بهانه ای وقتی تمام بهانه ها را گرفتی و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برات سخت تره.
چه حرفی وقتی تموم حرفا رو زدی تصمیم رفتنت رو روی دیوارهرکوچه پس کوچه ای نوشتی و من فقط خوندم.
چه سیبی وقتی سرخی اونو زیر کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی.
چه تولدی وقتی تمام شمع های دنیا رو زیر دین ناز سوسوی چشمات سوزوندی.
چه بخششی وقتی دیگه چیزی حتی لحظه ای درنگ نیست که کسی به توهدیه نکرده باشه.
چه دوست داشتنی وقتی به تعداد حروف دوست داشتن دوسم نداری.
چه نامه ای وقتی نخوانده تک تکشون رومث سبزه های هفت سین سنت هامون به آب روان می سپری شایداونور رود نمی دونم کجا ، کسی با خوندن خطی ازاون به زندگی برگرده.
دریغ از یک شب بارانی ، دریغ از بارانی که یک شب مهتابی بیاد .
دریغ...........


امشب نه برف بارید نه باران آسمان حتي از عاشقانه ترين لحظه
دو پرنده جا مانده ازغافله عکس یادگاری انداخت.
چرا همیشه فکر می کنیم که آسمان تنها به دلیل و به حال تنهایی ما اشک
می ریزد ببینم آسمان به این بلندی نباید صاحب به این بزرگی داشته باشه.
تا حالا از خودت پرسیدی گنبد آسمون چرا خمه؟ چرا کسی از خودش نپرسید؟
چرا یک شب نریم سراغ حال وهوای آسمون ببینیم اون کجا کسی روگم کرده وقامت نیلی
بلندش زیر بار منت کدوم چشم شکسته ست؟ نمی دونم چرا فکر می کنم آسمون عاشق
دریاست و قصه این دو چیزیست شبیه قصه ماه و خورشید که بر خلاف خیلی افسانه ها
از روی عشق به هم نمی رسند.فکرش را بکن اگر خورشید و ماه به هم می رسیدند چقدر
قلب باید قربونی به آغوش کشیدندو معشوق می شدند آن دو می سوزند تا ما نسوزیم اما
باید به آنهایی که هنوز طبق فرضیه های محکم علمی می پندارند ماه ازخورشید نورمی گیرد
بگم شاید حق با شماست اما تنها درنتیجه هم عقیده ایم نه درراه حل.
اگر مث همه بودی که راز رسیدن اما ماندن آسمون و دریا رو برات نمی نوشتم!!!!!!!!
راستی چرا راحت برای تو می شود نوشت؟؟؟؟؟؟؟


سلام ، اما تنها به قسمت نیمه ابری ناخودآگاه بی قراریت اگر هنوز....
امان از نقطه چین هایی که غوغا می کنند.
قرارنبود آن وقتهای تو به این زودیها جایشان را عوض کنند.
راستی خوبی؟
قراربودهمه تا آخرتوآسمون خودشون با ستاره خودشون بازی کنند.
قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد،
گنجشکهای بی پناه حس اونو با تیر کمان عادت نشانه بگیره.
قرار نبود عشق هم مث گیلاس و بوسه و عیدی اولش قشنگ باشه.
قرار نبود کسی سختش باشه بگه دوستت دارم.
قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد.
قرار نبود کسی دیر کند، تاخیر کند.
قرار نبود دیوانه ای برای شکستن دیوانگی طلب زنجیر کند.
قرار نبود عشق کسی را از دیگری سیر کند.
قرار نبود انتخابمان مابین آسمان فردا و تردید زمین گیر کند.
قرار نبود قراری باشد که قرار نیست.
قرار بود با هم بر سر هر چه قرار است قرار بگذاریم.
قرار تنها بر بیقراری بود برای برقراری.
قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند. قرار بود هر کس به هوای شکستن
دل خود بماند، به کدام هوا مانده ای تابحال؟؟؟؟

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است.اما بدون که من همیشه حال تو رو می دونم اغلب
دلم برات تنگ میشد هر لحظه تنفست می کردم جای تعجب نیست یه دیوونه داره با تو حرف میزنه.
فدای سرت که یک تابستون دیگه گذشت و باز هم معجزه نشد وباز هم تو نیومدی.
چرا همیشه یک دلیل برای آمدن داریم و هزار دلیل برای نیامدن. یک دلیل از آن تقدیرست و صدها بهانه
برای تاخیر.
امروز و امشب هوا جور دیگه ای بود گرچه اینها باز هم جزو آن هزار بهانه نیامدنست.
سقف اعتماد تعمیری ست مدام چکه می کند آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالیست.
دلت نسوزه نگی چه لحن غم انگیزی راست می گفتم که عزیزی اگر اینها رو هم مثل من فراموش کنی
و دور بریزی.
برگها بیشتر از آدمها قدر تو را می دانند و من بیشتر از برگها.
اما نمی دانم چگونه بگویم که نمی دانم هیچ نمی دانم جز قدر تو را

تو زمونه ای که عشق رو با الف می نویسن بیشتر از این نمیشه انتظاری از این آدما داشت.
لباسامون بزرگ میشه قدمون بزرگ میشه تقویم بزرگ میشه اما کاش خودمون به
اندازه کوچیکیامون صادق می موندیم و عاشقا رو کوچیک نمیکردیم و ...